خدای عزیزم دلم برایت تنگ شده -- خیلی وقت است که برایت نامه ننوشته ام وبا هات حرف نزده ام
خدای قشنگم مدتی است که بیمارم و بیماریم را از مادرم پنهان میکنم - او خود به اندازه ی کافی
از دوری من رنج می برد - خدای مریض ها -- خدای نا توان ها -- تو رو خدا -- تو رو خدا همه ی
مریض ها رو شفا بده -- هیچ مریضی روی تخت بیمارستان نباشه - یعنی می شد هیچ کی دردی
نداشته باشه -- یعنی می شد ما رال هم مثل بقیه ی هم اتاقی هاش روزه بگیره - یعنی میشد
موقع سحر فقط اون ها رو نگاه نکنه و بتونه بندگی تو رو بکنه -- امشب برایت نامه نوشتم -- یادت نره
جوابم رو برایم به آدرس همیشگی پست کنی ها -- میدونم هنوز دوستم داری -- قربون مرامت برم
من همیشه چاکرتم -- خدای خشگلم با من قهر نکن باشه -- میرم بخوابم -- من هر روز لب پنجره
ی زندگیم منتظرت هستم تا اینکه پست چی محله ی دوستی برام نامه بیاره -- شب به خیر عزیزم
۸۵.۶.۹ ساعت :۲۳ مارال منتظر
دیگه از عاشقی سیرم به خدا
سر حال و عاشق و جوون بودم
اما حالا پیر پیر م به خدا
نفس های آخر قلب منه
قلب بیچاره داره سکته میکنه
داره سکته می کنه از دست تو
خودش رو بیخودی عاشق میکنه
تو اگه منو دوسم داری عزیز
چرا از من عشق رو پنهون می کنی
فقط واسه خاطر اذیت کردنم
پیش رقیب منو مهمون می کنی
ترانه های من از دست تو مرد
یه جنازه مونده رو دستای من
دیگه راهی نمونده به طلوع
یه غروب رو به بن بستای من
برو بی وفای بد جنس خصیص
دیگه از عاشقی سیرم به خدا
سر حال و عاشق و جوون بودم
اما حالا پیر پیرم به خدا
۸۵.۶.۹ ساعت :۲۲ مارال عزیز
نمی دانم چرا از وقتی که دوباره پایم را به اینجا گذاشتم بورس مریضی به من افتاد وبه قول حافظ
که در فال دیشبم می گفت : ای دخترک - چشمان آلوده بر تو نظر فکند -- خلاصه اینکه ۲۹ شهریور بود
که با مادرم به زنجان آمدم تا دوباره زندگی مستقل را شروع کنم -- هنوز دو روز نگذشته بود که یک روز
صبح که چشمانم را باز کردم - ناگهان از متوجه جوش های قرمز رنگی در ناحیه ی زیر گردنم شدم
تابم را از تنم بیرون اوردم واین جوش های تازه ظاهر شده را در قسمت های دیگر بدنم مشاهده کردم
زبانم بند آمده بود -- هر روز متوجه ی گسترش این جوش های نکبتی می شدم -- بی آنکه متوجه
علت آن باشم -- میدانستم که حساسیت پوستی است -- اما به چه نمی دانستم- خلاصه اینکه
با زهرا به یک دکتر پوست مثلآ خوب مراجعه کردیم - او هم می گفت : که حساسیت است -- برایم
دارو نوشت -- تازه داشتم خوب می شدم که امروز استاد اصلاحمان از ما خواست سر زمین برویم و
منتظر استاد شویم -- قرار بود برایمان آناتومی بلال ( ذرت شیرین ) را شرح دهد -- درست همان
جایی که تابستان در آن جا عرق ریختیم و سوختیم وساختیم و ماندیم - خلاصه اینکه رفتیم ومن هنوز
به ده قدمی مزرعه ی بلال ها نرسیده بودم که خارش عجیبی ناحیه ی بدنم و مخصوصآ ناحیه ی
جوش هایم را گرفت -- و من در سر جایم خشکم زد -- تازه متوجه ی علت حساسیتم شده بودم.
آخه روز قبل از این به مزرعه ی بلال یورش بردم تا از دست رنجم بهره ها ببرم -- غافل از اینکه
من به گل و گیاه حساس شده ام و نمی توانم دیگر با آنها ارتباط بر قرار کنم - انگاری آن ها هم با
من قهر کرده اند - یک لحظه فکر کردم : خدایا نکند رشته ام را اشتباه آمده ام.
۸۵.۹.۶ ساعت :۲۲.۳۰ مارال جون
دیگه از عاشقی سیرم به خدا
سر حال و عاشق و جوون بودم
اما حالا پیر پیر م به خدا
نفس های آخر قلب منه
قلب بیچاره داره سکته میکنه
داره سکته می کنه از دست تو
خودش رو بیخودی عاشق میکنه
تو اگه منو دوسم داری عزیز
چرا از من عشق رو پنهون می کنی
فقط واسه خاطر اذیت کردنم
پیش رقیب منو مهمون می کنی
ترانه های من از دست تو مرد
یه جنازه مونده رو دستای من
دیگه راهی نمونده به طلوع
یه غروب رو به بن بستای من
برو بی وفای بد جنس خصیص
دیگه از عاشقی سیرم به خدا
سر حال و عاشق و جوون بودم
اما حالا پیر پیرم به خدا
۸۵.۶.۹ ساعت :۲۲ مارال عزیز
معده درد منرا با آمبولانس به در مانگاه دانشگاه بردند -- ولی خوب که نشدم هیچ بد تر هم شدم
شب را با درد به صبح رساندم - فردا ساعت ۵ :۳ کلاس داشتیم - آبیاری داشتیم -- هنوز پنج
دقیقه از آمدنم به کلاس نگذشته بود که دردم بالا گرفت - از کلاس بیرون رفتم وبیرون منتظر شدم
تا کلاس تمام شود وبا زهرا به خوابگاه برویم-- وقتی زهرا امد دستم را گرفت ومنو به داخل محوطه برد .
دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و زدم زیر گریه -- آن هم وسط دانشگاه - تا حالا همچین دردی را
تجربه نکرده بودم -- زهرا با کمک چند نفر از دوستانم مرا به بیمارستان شهر بردند -- تمام راه را گریه
می کردم احساس میکردم دارم میمیرم -- تمام دل و روده ام درد می کرد - توی راه همش به این فکر
میکردم که ای خدا آخرش توی غربت مردم -- دلم مادرم را تمنا می کرد -- خلاصه آن شب را زیر سرم
هال کردم وبا تمام وجودم از خدا سلامتی ام را خواستار شدم و عاجزانه از او کمک خواستم و حالا
خوشحالم که تا حدودی بهبودی ام را حاصل کرده ام اگر چه از خیلی از چیز ها محروم شده ام خصوصآ
لواشک -- خدایا ممنون که صدایم را شنیدی ....
۸۵.۶.۹ ساعت :۲۲ مارال
با غریبه ها وفا نکن
زندگی رو باختی دل من
مردمو شناختی دل من
تا به کی سرا پا حقیقتی
تا به کی خراب محبتی
هم نشین این و اون می شی
خسته و پریشون خون می شی
دشت بخت تو کویر میشه
مرغ آرزوت اسیر می شه
ساکت و صبوری دل من
مثل بو فو کوری دل من
زندگی رو باختی دل من
مردمو شناختی دل من
۸۵.۵.۱۹ ساعت: ۱۳:۱۵ مارال عزیز
بودندو تازه فهمیدم که ای وای خواب مانده ایم و الآن استاد سر زمین است. نگاهم را از ساعت که
بر گردانم مثل همیشه زهرا را در کنار خود دیدم که آرام خوابیده بود -- آرام دستم را دراز کردم و او را
کمی تکان دادم -- چشمانش را باز کرد واو هم مثل من متوجه مو ضوع شد -- با عجله لباس
پوشیدیم و خودمان را سر زمین رساندیم . بد جوری گرسنه ام بود -- ساعت ۱۲ که برگشتیم
به خوابگاه قرار بود که بروم امور دانشجویان وباقیمانده ی جیره ی خشک غذاییمان را که گوشت بود
بگیریم -- به زهرا اصرار کردم که با من بیاید اما او گفت که حوصله ندارد ونمی اید -- من هم عصبانی
شدم و در رامحکم به هم کوبیدم -- وقتی به محو طه رسیدم از پشت پنجره زهرا را دیدم که میگفت
صبر کن لباس بپوشم و باهات بیام اما من گوش ندادم ورفتم . سر راه چند تا از همکلاسی هایم را
دیدم که آن ها نیز با من هم مقصد بودند--- منتظر سرویس شدیم و بالاخره سر و کله ی سر ویس
پیدا شد -- توی سر ویس مریم همش با من کل کل می کرد -- دختر شوخ طبعیه -- می گفت مارال
به خدا خیلی دوست دارم -- این حرف ها ادامه داشت تا اینکه رسیدیم و سهمیه مان را گرفتیم.
از همان جا یک تاکسی گرفتیم تا ما را تا در خوابگاه ببرد-- مریم می خواست کرایه را بدهد که من
پیش دستی کردم و کرایه را حساب کردم (..۶ تومان ) راستی یادم رفت که بگم سر راه دو تا گت قرمز
را دیدم که به هم حلقه شده بودند - یاد خودم و زهرا افتادم -- خواستم آنها را بچینم وبرای منت
کشی و به پاس اینکه به یادش هستم آنها را به او بدهم - اما دلم نیامد آنها را از شاخه جدا کنم.
۸۵.۵.۱۹ ساعت:۱۳ مارال
امروز اصلا" روز خوبی نبود -- صبح که از خواب پا شدیم و سر زمینمان رفتیم -- وقتی استاد آمد
یک صفر بهمون داد به خاطر اینکه یادمان رفته بود داده های روز قبلمان را ببریم -- اما اینها همه بهانه
است.فقط دلش می خواهد ما را بی مسیولیت جلوه دهد.استاده پاک قاطیه --- آن روز به خاطر اینکه
میگفت زمینتان بیابان است بهمون یک چهار نا قابل داد انگار تقصیر ماست که بذر ها سبز نمی شود.
همه ی بچه ها از دستش می نالند. البته این گروه باغبانی باید کلآ منهدم شود تا ما پیشرفت کنیم.
فکر میکنند ما عمله ایم --- ما را از رشته مان زده کرده اند -- عیب ندارد به قول دوستم که آدم از
صفر به همه جا می رسد . ای خدا آدم غم خودش را بخورد یا غم عملیات کشاورزی را.
۸۵.۵.۱۱ ساعت: ۲۰:۲۰ مارال اگر می آیی برایم نمره بیست بیاور.
خوشا به حالت ساحل دريا كه غروب غم هايت را به دست دريا مي سپاري -- كاش من نيز حنجره
سكوتم را به فرياد وا مي داشتم --- كاش من نيز حنجره ي سكوتم را به فرياد وا مي داشتم.
كاش من نيز در ساحل زندگيم جايي براي صدف ها داشتم -- اما در ساحل زندگي من چيزي جز قلوه
سنگ ها به چشم نمي خورد.
خوشا به حالت ساحل دريا كه امواج بي قراري هايت را به دريا انعكاس مي دهي و در جاده هاي شني
به انتظارشان مي نشيني -- مگر ميشود غصه ها را پاره كرد و تكه هايش را را به آبي دريا پس داد.
اگر اين چنين بود دريا ديگر آبي نبود -- اما مي بيني كه او آبيست---- آبي تر از معصوميت يك
خيال ---- كاش معناي قطره را مي فهميديم --- كاش در وسعت انتظارمان سد ميزديم تا قطره هاي
بي قراري را در خود جمع كند.
نمي دانم چرا آغاز نگاهم را پاياني نيست.
۸۵.۵.۱۰ زنگ ژنتيك ساعت:۱۵ مارال
تو همه و همه ي هموطنان عزيزم را تسليت مي گويم و براي همگيمان متآسفم كه فراموش كرديم
شادروان يحيي شاه كوه محلي تنها يك محيط بان نبود --- او نماد همه ي زيبايي هاي خدادي بود
يحيي يعني طبيعت وطبيعت يعني يحيي --- روحش شاد وبا آرزوي صبر جميل براي باز ماندگانش
از همگي وبلاگ نويسان درخواست عاجزانه دارم كه اعتراض خود را به اين فاجعه اعلام دارند.
۸۵.۵.۱۰ ساعت:۲۰ ماارال